|
کلنجار با این تن لعنتی..
|
بر گستره ی
چینه های بلند
و آسمان کوتاه
تکه های خرد آینه
حقیرانه ترین انعکاس نور است
آدمی
محتاج یکی دست و یکی دیده گان است ٬
تا لبخندی
تا پیوندی!
طمع ساده ی عصیان!
طمع ساده ی خواستن!
*************
های!
قاب مردمان
مشعشع حقارتست ز تصویر تو!
فشردن دست ٬
ارتعاش هرزه گی ست!
که آن سوی ریسمان
تکاپوی قلب تو - نماد بنده گی- ست!
پر فروغ به دیده گانم
بنگر!
تا عریانیم را در چشمانت
بی نهایت
بپندارم...

بچش مرا!
شالوده ی طعم تلخ درد
ببین مرا!
حسرتی خشکیده در دیده گان
حسرتی به زلالی ی شبنم چشمانت!
سیب تیپا خورده به هوایی را می ماند
که زمین را
دهن کجی ی کودکانه ای می کند
می داند
می داند پس از چرخشی چند به خاک می افتد
لیکن فریاد بر می دارد:
گویا خورشید هم گرد مداری معطل است!
بخوان مرا!
لطف مخمری ظریف که ذهن را ز تاب هر مداری رهانیده است!

آن نوشته ی کهنه و پوسیده را به زاری نشسته ام
این بار هم به فتوایی دیگر مصلوب خواهم گشت
بی آزاری ی ِ ما حکایت
بره ی ِ دندان تیزی ست که گرگ را طعمه می خواهد!
بی پرده اگر بگویم ،
به ظاهر رفیقان ِ پرده در ،
این اولیای ِ تیره بختی ها بار دیگر دندانهای کرم خورده ی خود را ـ به نشانه ی جنایتی دیگرـ
با لبخند معصومانه ای نشانمان می دهند!
"در شریانی زلال و آبی آغاز شدم
شبنم دیده گانم و طعم روشن بی قراری را
تنها ،
تنها روی نیلوفر آن جریان هموار گریستم
هنوز زمان ساکن بود و هیچ داوری
دست خود را به سوی کسی بر نیفراشته بود
در رگ های آبی ی ِ دستان تو آغاز شدم! "
تو که در تولدم هم مادر بودی یُ هم قابله
چرا آن سان گذاشتی
پیرمردان اوراد چرکین بر مزارم بخوانند؟
چرا به دفع طلسم شومم
گلبرگی از گلهای نرگست را در خلواره ا ی نیفروختی؟
تو که زین سان به هجوم دست بر پیشانی ی بلند دیگران آگاه بودی
من در نا برابری انتقال یافتم
قانون که همان قانون ساده ی نیلوفر و آب است
سکون هم که از آن خدایان ِ آغاز آب و روشنی ست
مارا به حماقت انگشت نما مکنید!
این بار ،
جریان رگ های آبی ی ِ پنهان دستانت
کافور پیکرم شد
تنم ارزانی ی ِ خاک ، چهره ام سهم هزار دندان کرم خورده
تنها ،
قلبم افسون هیچ افسانه ای نشد!
نمی توانم
نمی توانم سر به زیر آب فرو برده و
منتظر بمانم...
آرزو هایم چقدر غیرممکن شده اند
می دانم
می دانم همیشه آنسان که می خواهی
فراهمت نمی شود..
اما با این همه رویای دوری نیست!
یا من ساده اندیشانه لجبازم
یا این مدار
به گردش هیچ زمانی هموار نیست...

بی دود و
با دارو و درمان هم
سوسویی از فانوس ما بر نمی خیزد
بی خود از رویای محال و
رقیقی ی نایژه حرف می زنیم...
***
تا کام آخر
تا غرقه شدن این فانوس بی نور
نفس خواهم کشید...

آدمی گاهی چون
گربه ای خواهد بود:
آنگاه که در بماند از به کف آوردن طعمه
پس از جستنی طولانی
که پس آن - شاید به ناچار - در پی هرزه گری ای خواهد رفت
تا مگر تو
به لاشه ای
امید عشوه گری هایش را نور به پاشی..
***
در ارتباط بودن
شاید به فطرت ،
گرد هم آمدن
با دگران به زنده گی نشستن
دادن و باز ستادن
این ساده ترین تمایلات والای آدمی
که فزونی ی تحقیر آمیزیست به جنگل
خاموشی ی سجایای اخلاقی ست و ژرفای روشن خویشتن خواهی..
در تاریکی ی و در تنهایی
دیگر خواهی را خواهم آموخت
زین پس خودم
تنها کسم خواهد شد...

همه ی قرار ها باشد برای فردا
به زودی قرار است سواری بر اسب سپید
با ردایی بلند و زلفی در باد بیاید
توشه اش ، شمع و شیرینی
قرارها باشد برای آن روز
تا آن موقع می خواهم
بی قرار زنده گی کنم...

باید دانست
تا دیگر گله ای از این همه رفتن و برگزیدن و ماندن و هزار فعل شنیع نباشد:
اینجا ، در این خاکدان
این تابوت ِ نا متناهی
- که به آراسته گی تمام ، جلالش هویداست -
از قوانین منطقیش:
فرجامی میرا برای هر حرکتی ست
اما
هر حرکتی رجحان دارد به
بقای سکون و سکوت
به
بقای ِ روشن ِ ماندن
با این میرایی ی ِ تاریک آغاز خواهم شد:
نوعی درآمیخته گی ، از آنگونه که یکی جوانه به آفتاب.
باید دانست
هر حضور و هر تداوم ، نمود ِ رفتن سوخته جانی خواهد بود
عصیان سوخته گی و شوریده گی را گام بر میدارم:
تمام گزینه ها را دور خواهم ریخت
هر لحظه ، هر ذره انتخابم خواهد بود
دیده گان تنگ و اندیشه های جامد
را به این خاموشی
دهن کجی خواهم کرد
بر هر بقایی عطر نفرت خواهم پاشید
- چه با گل سرخ باشد و چه با گلایل سفید –
تا تعفن لذت آن را کم تر احساس کنم
هر پرواز و پیوند در هوای مسموم را دفن خواهم کرد
دیگر به دامنه ی زمان چنگ نخواهم انداخت
و به فضای بی رنگ و بی وزن خواهم شتافت
آنجا که فاصله ی ذرات آنقدر بی کران شود که:
مه گرفتگی ی ِ خاطره ها باقی بماند و تابوت اندیشه های شهوت ناک ِ
هر قوم عجیب...
باید دانست
آنجا دیگر نه گزینه ای هست برای انتخاب،
نه مکانی برای ماندن
نه شوقی برای روییدن
نه هوایی برای تنفس
و نه نوری برای روشنایی
یکی مسیر ِ تاریک
به عرض شانه هایم...

سال هاست
دیگر هیچ نوایی به گوش ره گذری نمی رسد
یا تند باد اجازت نمی دهد ،
یا دیگر عیان زمزمه
ذهن خستگان را فراستی نیست!
بی خود تلاش می کنم!
این رقیق ِ تنفس
ارتعاش سکوتم را
بر بنی بشری
هویدا نمی کند
...
می دانم ،
زین بعد
بر صُلب ترین ِ جامدات صدایم را
سوق
خواهم داد
و بر او خواهم نوشت
تنها او
با آن حضورِ ِ غلیظ ِ سال های سکوت و صبر
می تواند
غریوم را به بی نهایت تداعی
و سرخی یِ خونم را
به نوشته ی حسرتِ انسانی
نمودار کند...
من که به یکی مسیر
از این خلوتْ کوچه های
مجهولْ پایانِ بی صدا
می پیمایم
چرا به هر طلوع و غروب
به هر مشرق و مغرب
بارها و بارها
سویت را به دیواری می چرخانی؟
دیواری نه
به دژی که
یارای هر بوسه ای به ستوه در می آید
و امید هر رهگذر به دری
فرجام نه ، گفتن هاست!
چرا هر شام
در تاریکی ی دلم رها می شوی؟
در آن خلوت آرام بی هیاهوی صبح
آن زمان که به سلوک
تقاضای سخنم هست
با که از دوری ی دو پاره ی حضور
سخن بگویم؟
مگر نه اینکه به شب
دیده گانت پر فروغ تر اند
چرا به دیرگاه محرومم می کنی؟
بگذار تنها برای تو
شرح دهم حدیث بی قراری هایم را
ز جان و
ز جهان...

نکند آفتاب
از غریزه ی دوار خود تزکیه شود!
آن گاه
این همه عادت ممتد را چگونه
به دست بادی که
اکنون دیگر هم جهت ما می وزد ، بسپریم؟
آن گاه
آنها را همراه هزار اندیشه ی دور
همچون سایه ای نا خواسته
به دنبالم می کشاند!
آن گاه
تمام رویداد های پوچ
همراه دود غلیظ سوخته های حرف ها
و خیال های باطل
همراهم خواهند آمد!
تازه داشتم این شرجی ی مطبوع را احساس می کردم!
***
کاش
خورشید
عاقل نشود!
باز آ!
بستان آن عاریه به مهر را که وام دارمان کردی!
گمان ساده مبر که پا پس کشیده ایم!
حضور مورب
به تقعری در درون کامیابم کرده است :
راس این کمان به زمین و تیرش به قصد آسمان
آسمانی نه یک رنگ ٬ به هرجا
آسمانی نه برای من ٬ به هرجا
باز آ!
به خود رنج راه مده ،
باز هم قمار خواهم کرد
بی خبر
وام گرانت را به بهای اندیشه ای و دلی گرو خواهم گذاشت!
بازآ!
ره نزدیک کن!
نه پوستمان به کارآید و نه قوه ی محرکمان
مغزها مان
سراچه ی چندشناک کرم سان هاست
قلب هامان
سراسر نفرت و دلتنگی ست
کلاممان
خالی از واژگان محبت و اندیشه هامان
اندیشه هامان ... هان..
اندیشه هامان ، اندیشه هامان
...
[ ]
بگذریم!
با خود این همه تعارف
جایز نیست:
لغزش برنده ی فلز
بر شریان بی دلیل
تنها غنیمت
این
بودن بی جسارت است!
کسی چه می داند
چه مایه نقش زخم را بر پیکرم می ستایم!
آرزوی شور انگیز ترین حماسه را - جنگ با سرنوشت و طبیعتت –
هماره در سر می پرورانم
"تا به آنچه خواهان من است دست یازم"
تن خالی از نشان من
تشنه ی تقدس زخم های عشق و
زخمه های عمیق پیکار با زندگیست!
برا و به قصدم شمشیر بر گیر..
بگو هر چه میخواهند بگویند ،
تنها از حقیقت ما و نوشته های روی امواج
چیزی نگویند!
از آنچه بر ما رفته کسی چیزی نمی داند.
برایم سرود و بوسه ای
از همین امروز و همین دوست بیار
نصیحت و تمام اندیشه های خوب
که بوی چرم و کاه می دهند،
باشد برای آنها
بگذار اگر خواستم ،
خودم ،
خودم با همین دستهای استخوان پوک
پنجره ام را بگشایم ،
تنها بگذار اگر خواستم
خودم به وسعت این همه زیبایی بنگرم و رشک ببرم!
تو برایم از هیچ چیز خوب سخن مگو...
چرا در این شهر این همه وقت
باران نمی بارد!
این همه دریا ، این همه آفتاب
چرا حتی نمی هم بر این خیال خشک نمی بارد؟
گویا همه ی خدایان خفته اند!
ساده از کنارم گذشت!
همه ی نفرت و انزجارش را به دلگیری کودکانه ی طفلی معصوم می دانم
که نا خواسته به گرد سنت های پوچ متحیر است
آنسان که او را منع کنند
از
بوسیدن نگاه بی گناه!
ساده از کنارم گذشت!
استخوان هایم هنوز
سبزند از باقیمانده ی ریشه های نو پایش
که با هوسی نا تمام می بالیدند و حیات دیگری را می طلبیدند
او از مادگیِ آن حضور یگانه چیده شد
به دست پیرمردانی که بساط
اوراد چرکین پهن می کردند
برای ذره ذره ی این اعضای هم پیشین!
او ساده از کنارم گذشت
و در خاکی و افسانه ای پلید بالیدن آغاز کرد...
خطوط ممتد یک رنگ،
چندان فاصله ای با پهنای نا متناهی کویر ندارند
شادی ـ غم
شادی ـ غم
اختلاط دو عنصر یک جنس
تنها راهنمای مقصد های بی عبور و بی فرجام این جاده ی مورب است!
چندی پیش مگر از این نا معلوم آغاز نکرده بودم؟