تبليغاتX
روزمرگی
کلنجار با این تن لعنتی..

تمام سلول های ذهنم فاسد شده است ،

این ماده ی لزج خاکستری رنگ

که پای جهانی در آن فرو رفته و مستعصل اش کرده بود ، گندابی شده است!

کرم های کور برای بقا و تداوم رسالت شان ، در تکاپو هستند و از دریدن هم نسل هایشان نیز مضایقه نخواهند کرد!

این موجودات عزیز که چهل بار خلقت مسخره ی مرا از خالقش باز پرسیده بودند کنون:

آرام آرام اجزای دائمی سراچه ی مغزم شده اند.

گاه گاه نیز که به یاد کسی یا خاطره ای می افتادند ،

از راه باریک و تنگ و تاریک اعصابم تصویر رویاهای رنگینشان را از دیدگانم به نظاره می نشستند.

آن سان که گوویی هیئت محترم و آگاهی در تالار تماشاخانه ای که احتمالا "تاریک خانه" را روی پرده داشت ، به نقد و بیان احساس می پردازند.

آذوقه ی کافی برایشان مهیا بود ، لذیذ ترین طبخ و مغذی ترین آنها را برایشان ارمغان آورده بودم!

اما همچنان آن مغز میزبان ، فرمانبردار این هیبت عظیم بود :

آهسته و آرام به هرآنچه زیبایی بود می رسیدم .

احساس لطیف یکی از آن موجودات همسان ، که از شنیدن آوازی غریب ، زمانی که مشغول خوردن گوش درونی ام بود و به یاد یار بلعیده شده ی خودش افتاده بود و قهقه کنان می خندید ، تاثیر گذار ترین پرده ی نمایش را رقم زده بود!

فرمانروایان کوچک ، در حال تجزیه نیز حماسی ترین نبرد ها را رهبری می کردند.

تصویر زیبای دندانهای کرم خورده ام لبخند روی لبانم را هزاران بار دیدنی تر کرده بود!

اما در این میان ، ارتباط مرموزی بین چند سلول خاکستری که با شریان طلایی رنگی به جسم نیمه جانی برقرار بود، احساس بشر بودنم را آزرده می ساخت!

چه مایه زجر آور است بیگانگی اعضایم!

بهایی بذلشان نمی کنم ، آنها هم دیر یا زود در چنگ فرمانروائیم خواهند بود.

...

چند روزیست احساس خوشایندی ندارم ، آن شریان و آن تداوم ارتباط نا مرئی تارشه های اعصابم را خراش می دهد.

نمی گذارم این ارتباط شوم به تباهی بکشاندم!

قدری ظزیف تر شده ام ، در درون آن سلول ها جز چند واژه ی نا مفهوم چیزی نمی یابم ، آن جسم ، آن جسم سرخ  رنگ را راهی نمی یابم.

موجودات نازنین را به یاری می طلبم.

...

تنها چندواژه ی مبهم تمامی غرامت آن پاشیدگی و دگرگونی و نابود شدگی بود که مکرر در تمام فضای خاکدانم می پیچد :

نفرین به تو

نفرین ، به تن مررگیت

نفرین به آغاز تو و

نفرین به بی فرجامیت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 11:26  توسط ا-تلخ کام  | 

آسمان امیدوارانه٬
بر مادری مرحمت کرد و
با مناعت طبع ٬ آنگونه که شایسته ی قدیسان ایوان ولایت است
فرمان داد
تا
کودکی زاده شود

در بیم شیرینی که لذت ولی شدن و
بارور بودن را به همراه می داشت...
شاید هم بیم از آنکه تنیجه ی بی خردی و نا روشنفکری
چه مایه زجر و نخوت به همراه آورده
اما در این همهمه
ناله ی کودک نگون بخت
اسرار دیگری را هویدا می سازد:

چرا بی اختیار زاده شدم؟
چرا بی اختیار دستمایه ی سرگرمی و نادانی دیگران شدم؟
به کجا آمده ام؟
آیا زیبایی معلق درون حباب دو چندان شد؟
نوید آمده که باز هم زیباتر است ٬ به رفتن و نماندن:

 

بهشتی اغوا گر , یا جهنمی رقاص به آتش

آنسان که به زیر سایبانی که به دست حوریان نگاه داشته شده

بنشسته در  هوایی معتدل و مطبوع

در کنار زمزمی زاینده آب

لذت شیرین ماندن را به جانت نوش می گویی:

 

به بستر بهترین ها

به خلوت بهترین ها

به سخن با بهترین ها

همه جا سبز

همه جا رنگین کمان مخملی است , برای گلهای سرخ , سبز , آبی

همه جا روشن

همه جا زیر چتر یگانه آفریننده!

 

آیا تا به کی؟

آسودگی در به سر خم کردگی؟

سوختن بهتر از آن نیست؟

 

 

کاش تنها دستمایه ی جنایت دو نفر می بودم

حال آنکه

به خوردم خواهند داد :

تو بخشی از شادیکده ی مسخره ی هفت اقلیمی..

 

کجای این بیغوله کاستی داشت

که به حاجت آبادی آن

به در عذاب افکندن خود همت گماردید تا آبادش کنم؟

کدام این اشراف زادگان مغرور

دردی داشت تا به خاطر تسکینش

به درد گماردینم؟

 

مگر چه نقصانی ست؟

مگر چه دردی ست؟

که هفت صد قرن تلاشتان بی نتیجه ماند و صبرتان باقی ست!

بس نیست؟

این درد و نقص , ابدی ست , رهایش کنید!

 

ـ نیش خندی تلخ بر روی لبانم است ـ

پوزشم همراه یک تومار دعا به همه ی زبانهای رایج , پیشکشتان

گویا مایوس تان کردم!

 

مرا نیز کاستی و دردی بود؟

که را برایم تدارک دیدید؟ یا هنوز درب کارگاه خویش را نگشاده اید؟

اگر چنین است مطاع دیگری مهیا کنید!

برای اشرفی دیگر!

 

چند روزی ست به کمک افیون

آگاه شده ام

آزاد شده ام

دیگر حاجتی به چهل سال تمام تلاش , ندارم!

چهار دقیقه دهن کجی کفافم می کند.

 

قانع شده ام

می بینید؟ ـ هر چند گمان نمی کنم ـ

قانع شده ام به چهار دقیقه سکوت!

به چهار دقیقه , تلاش چهل ساله تان را ارج می نهم!

 

از غم رهانیدمتان

نمی بینید؟

شاید دوباره به آغوشش باز گردید..

 

امروز بیست و چهار هزار ساله شدم!

می بینید؟

آنقدر زمان داشته ام  تا این همه سال سکوت را , پاسخ را , معنا کنم!

زمان در کف من ست!

 

گویند

به قناعت , به انصاف , به محبت

دعوت کرده اید

چیزی که خود از آن می پرهیزید؟

بیست و چهار هزار سال کافی نیست؟

ورای اعداد و ارقام:

چهار دقیقه کافی نیست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 9:38  توسط ا-تلخ کام  | 

خزانی حزن آلود ٬

شاید دلتنگی ٬ آنهم از نوع آدمی

که بی تردید می بایست هوسی در کار نیز بوده باشد

گرمای هم آغوشی ابهت جنایت را کمرنگ می نمود

شاید چنین گرمایی چنان خزانی را گرمتر و پر فروغتر می گرانید

غافل از آنکه آن سوی ماجرا جنایتی نا بخشودنی

برای تن دادن به گردش چرخه ی شوم در جریان ست.

یا شاید همچون هوسی ناب که نا خواسته به بستن نطفه ای بی چیز بینجامد

ـ که انتظار نتیجه ای بهتر از آن ٬ حماقتی هوس بازانه تر است ـ

سپس بردباری انسان گونه

                      به امید

                      زاده شدن و شکفتن و روئیدن نهالی پر هیاهو            

                      که شاید خزان عمر را گرم کند

                      که او نیز لاجرم سر بر ورطه ی چرخه ی طبیعی سر خم خواهد کرد

به پایان رسید و بدین گونه

در برج اسد

نگون بختی جاودانی  من آغاز شد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 9:47  توسط ا-تلخ کام  | 

چرا باید تن در دهم به خواستن هایشان؟
مگر کدامین خواسته ی من پاسخی یافت؟

روحم با تنم مگر چه سنخیتی داشت که گویند:
با او عجین اش کردند؟

به راستی اگر غباری بر روی سیب فرو افتاده ی غلتانی باشم
محسور رنگ دانه های سرخ معطر آن ٬
یا
غباری که بر روی خاک زمین در پی همبستگی بی دلیل
برای رویش دانه سیبی است که از دهان کودکی یتیم و غم زده بر زمین خواهد افتاد ٬
- که اصلا معلوم نخواهد شد سیب را به چه بهایی به کف آورده-  

پایان آن جاذبه ها
فرو بلعیده شدن پی در پی است؟

آیا برای نهالی سبز شدن که آبستن شکوفه ی دیگریست
برای دلشاد کردن کودکی دیگر از خوردن سیبی دیگر؟

این چرخه ی شوم مرا چه ارمغان باشد؟

هوس سرخی سیب؟
آزادی غم تنهایی او؟

وه چه بی رحمانه است!!

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 14:28  توسط ا-تلخ کام  | 

معصومیت!!!
بر بکارت و معصومیت تن٬ لعنت!

من روسپی این خاک و دیارم
تن رااگر وجه ای می بود٬
به آدمی ارزانیش نمی کردند...

دکان جنایت است و خیانت است و حقارت
سر داده ام هزار بار فریادی از دل بر تنم:
با تو مرا کلامی نیست! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 10:37  توسط ا-تلخ کام  | 

شب (بر واژه های تازی سکوت..) باید کرد
 
دستی لغزان بر گستره ی کاغذ خاموش
دو ستون خمیده ی موازی که نا بخردانه هیبت بی جانی را به ظاهر نگاه داشته اند
و
گویی دو بید مجنون که زیر وزن تکه سنگی
آرزوی رسیدنشان
در فرو افتادگی و در هم شکستگی ست و خاموشی
ذهنی سرشار از تمنا و
قلبی
که یگانه عصیانگر
این هیکل پر هیاهوی دنیای خاموشی هاست:
امید
که در پایانش فرجامی باشد :
تا مگر لحظه ای آزادگی بی تن را تجربه کند
ور نه
تباهی برای اوست
هر چند هیچ تباهی یی او را
هرگز
همچون نام کوچکش
پایدار نبوده است
جز به اندک بستگانی ...
وه
خیال تاریکیها روشن است و رویایی
برای رفتن بی درد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 0:47  توسط ا-تلخ کام  | 

"حالا برو ای مرگ
برادر
ای بیم ساده ی آشنا
تا تو
دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد..."

((سید علی صالحی))

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 0:33  توسط ا-تلخ کام  |