تبليغاتX
روزمرگی
کلنجار با این تن لعنتی..
وای از آنچه هستیم!
خجلت زده از اشغال نام و آمار پراکنده گی!

نه پوستمان به کارآید و نه قوه ی محرکمان

مغزها مان
           سراچه ی چندشناک کرم سان هاست

قلب هامان 
           سراسر نفرت و دلتنگی ست

کلاممان
         خالی از واژگان محبت و اندیشه هامان
اندیشه هامان ... هان..
اندیشه هامان ، اندیشه هامان
...
[  ]
                            بگذریم!

با خود این همه تعارف
جایز نیست:
لغزش برنده ی فلز
         بر شریان بی دلیل
                              تنها غنیمت
                                            این
                                            بودن بی جسارت است!

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 10:50  توسط ا-تلخ کام  | 

کسی چه می داند

چه مایه نقش زخم را بر پیکرم می ستایم!

 

آرزوی شور انگیز ترین حماسه  را - جنگ با سرنوشت و طبیعتت –

هماره در سر می پرورانم

"تا به آنچه خواهان من است دست یازم"

 

تن خالی از نشان من

تشنه ی تقدس زخم های عشق و

زخمه های عمیق پیکار با زندگیست!

 

برا و به قصدم شمشیر بر گیر..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 8:55  توسط ا-تلخ کام  | 

بگو هر چه میخواهند بگویند ،

تنها از حقیقت ما و نوشته های روی امواج

چیزی نگویند!

از آنچه بر ما رفته کسی چیزی نمی داند.

 

برایم سرود و بوسه ای

از همین امروز و همین دوست بیار

 

نصیحت و تمام اندیشه های خوب

که بوی چرم و کاه می دهند،

باشد برای آنها

 

بگذار اگر خواستم ،

 خودم ،

خودم با همین دستهای استخوان پوک

پنجره ام  را بگشایم ،

تنها بگذار اگر خواستم

خودم به وسعت این همه زیبایی بنگرم و رشک ببرم!

 

تو برایم از هیچ چیز خوب سخن مگو...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 9:6  توسط ا-تلخ کام  | 

از آسمان باید بیاید!
او را دوست دارم...
نه از آن روی که در چرخه ای ظریف
با حضور خدایان خوب و با وسواس بسیار
حضور می یابد
برای هر حیات!
از آن روی:
که بی چتر زیر آن روم
تا شکوفه ای در خیالم بروید
                                   ببالد
پروانه ای به گرد آن به پرواز در آید
                                          بال بگشاید
و نسیمی به ذوق
شوریدگی آنها بوزد،
خیالم سبز شود و طاقت تحمل دنیا را صبور شوم و
زین سان
برهوتی ز آن شکوفه و پروانه و نسیم
ماوایی باشد برای زیستن رویاها:
..

چرا در این شهر این همه وقت
باران نمی بارد!
این همه دریا ، این همه آفتاب
چرا حتی نمی هم بر این خیال خشک نمی بارد؟
گویا همه ی خدایان خفته اند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 14:20  توسط ا-تلخ کام  | 

ساده از کنارم گذشت!
همه ی نفرت و انزجارش را به دلگیری کودکانه ی طفلی معصوم می دانم
که نا خواسته به گرد سنت های پوچ متحیر است
آنسان که او را منع کنند
از
بوسیدن نگاه بی گناه!

ساده از کنارم گذشت!
استخوان هایم هنوز
سبزند از باقیمانده ی ریشه های نو پایش

که با هوسی نا تمام می بالیدند و حیات دیگری را می طلبیدند

او از مادگیِ آن حضور یگانه چیده شد

به دست پیرمردانی که بساط

اوراد چرکین پهن می کردند

برای ذره ذره ی این اعضای هم پیشین!

 

او ساده از کنارم گذشت

و در خاکی و افسانه ای پلید بالیدن آغاز کرد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 14:33  توسط ا-تلخ کام  | 

دیگر تاب نمی آورم!
زمان!
این زمان لعنتی ٬
خرد می کند تمام رویدادهایم را!
خوبی ها
بدی ها
همه را به گردی بدل می کند
یا شاید تکه اشکی
چقدر خوش خیالم!
وسعت بی نهایت کجا و
این دل رمیده ی مدفون کجا!

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 8:9  توسط ا-تلخ کام  | 

خطوط ممتد یک رنگ،

چندان فاصله ای با پهنای نا متناهی کویر ندارند

شادی ـ غم

شادی ـ غم

اختلاط دو عنصر یک جنس

تنها راهنمای مقصد های بی عبور و بی فرجام این جاده ی مورب است!

 

چندی پیش مگر از این نا معلوم آغاز نکرده بودم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 10:7  توسط ا-تلخ کام  | 

همه گناه کارند ، مگر

خلاف آن اثبات شود به دیده ی روشن من!

همه خنجر در آستین و خنده بر لب

انتظار چرخش پاک بازانه ی مرا می کشند...

آنچنان معصوم ام که شاخه گلی حیاتش را به من می بخشد!

 

چرا باید ارواح خبیثه اینچنین

پیرامونم به زندگی برخیزند؟

 

آی!

من انسانم،

زاده و نتیجه ی عشق ـ این طغیان زلالیه آب بر حریق ـ

یگانه مقبول

و یگانه مسرور از حیات!

چرا مرا به رنجش "تو" بودن تلافی می کنند؟

 

آمده ام برایتان خورشید عرضه کنم

چراغ ، گل ، بوسه ، رفاقت...

 

چراغی دزدیده ام از ندار ترین این مردم!

 که با نور یا بی نور زنده گی اش روشن است!

 

گلی چیده ام از ریشه!

که عطر روح بخشش تداوم آهستگی مرگ بی دردش باشد!

 

بوسه ای از شهوانی ترین لبها :

که حرم چشمان باکرگی به آن غبطه خورند!

 

رفاقتی از آن گونه

که تا مرز نا ممکن رهنمون شوی!

 

این همه را به رغم آدم بودن ارزانیتان داشته ام،

آنگاه این گونه برق دندان هایتان را به لبخند نشانم می دهید؟

با شما هستم که در کوچه پس کوچه های شهر

در تاریکی این شن زار بودن،

برای رضایت پروردگارتان

پی اطعام یتیمانید!

در روشنای زیبای روز پر هیاهو،

هنگام رجعت،

گرمی لطیف غرقابه ی خون را

بر پشتتان احساس خواهید کرد!

 

****

 

من انسانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 9:44  توسط ا-تلخ کام  | 

آفتاب بر نیامد و دیرگاهی ست

به امید آن نشسته ام!

 

"آفتاب آمد دلیل آفتاب" یا "آفتاب ، آب آفت زده است" ؟

نمیدانم آفتاب کدامشان است

تنها می دانم،

باید دمیده شود

تنها می دانم

سردی روح و جانم را او گرم خواهد نمود.

می دانم ، این تگرگ و کولاک به تابش

شعشعه ای از او به یکسره به زوال خواهد رفت..

 

چرا تا به این حد سردم است؟

چگونه اینچنین بر خود می لرزم؟

من که در گرم ترین این سرزمین می زیم!

پس این مه گرفتگی از چیست؟

 

باران هم اگر به بارد

یا طغیان خورمان است و یا دانه های درشت تگرگ!

 

چرا آفتاب بر نمی تابد؟

گویا دیگر مشرقی در درونم نیست!

شاید ابعاد جغرافیایی وجودم محو شده است و

به یکسو می گراید تمام جهت نما ها ،

آن هم مغرب است..

اما من که در جنوب زیسته ام!

 

در جایی خوانده ام حکایت این سرما را

آیا این سردی همان هشتاد سال پیش است؟

یا از پس قرن ها سوزش

کنون نوبت سرماست؟

 

استخوان هایم می لرزد و هیچ پوششی گرمم نمی کند

نه خاطره ی عشقی ، نه داشتن دلی ، نه آغاز فصلی نو!

این سرما از درون و برون می جوشد!

تمام شریان های حیاتم را منجمد می کند..

 

***

آی ای همواره ی خورشید!

برون آی و

آغازم کن..

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 15:13  توسط ا-تلخ کام  | 

کوتاه سخن بود و از جنس زمین نبود

بی که بدانی برایت دنیایی زیبائی هدیه می آورد..

همنام قدیسه ی بزرگ تاریخ و

در نزد آفریدگارش به یقین عزیز تر!

...

تنها یادم است 6 روزه بودم که اورا نزد سطریان به رقص درآمده دیدم و

اکنون 8395 روز از آن دیدار می گذرد

خوب خاطرم هست که چه سروری بر پا بود و هلهله ای از آمدنش

تمام قدیسان و مقربان و معصومان در نزد پادشاه گرد هم امده بودند و

به سلامتیش و به حسن ذوق پادشاه ٬  می ‌٬ می نوشیدند

جامگان زیبا به تن و شکوفه هایی از گل نیلوفر به طره

ساز و آوازی دلنشین در همه جا آکنده

گویا  بعد از نحسی 6 روز پیش

چنین آفرینشی وجد خاصی به از ما بهتران داده بود...

..

به یقین می نشست امید داشتن یگانه فرزند خدا

در این دوره ی نفرت و خیانت و جنایت

تنها من

حضور عریان ناقواره ی آن بزم دلنشین بودم...

در پی دلیلی برای چنین دعوتی

هر جا سر مینهادم

هیچ کس به خود

رنجی برای پاسخ به  آن طفل 6 روزه ی منحوس نمی داد

نالان سر به هر سو می نهادم

تا در گوشه ای پیری را یافتم

که زلف های پریشانش در باد و سیمای آرامش

آرامم کرد

اما او نیز پاسخم نداد و تنها در جواب پرسشم که این بزم به کیست  گفت:

به او

با غروری تلخ ، غروری پر مباهات که مایه ی اقتدار اوست

که معصومیت و آزادگی و عشق را هر نفس آوازی سر می دهد

شانه هایش سنگین بار انسان بودن است و انسان ماندن

شوق ما

به نظاره برخاستن :

عظمت غریو های انسانیش است...

فرخنده مجالی با او بودن که غایت سرور است و تجربه ی سفر به بیکرانه ها...

پاینده باد میلاد او..

 ...

پس از وقفه ای او آمد و یگانه فرزند خدایش شد

او آمد خاکیان به حرمش

مدتی آرام ماندندو

او نیز

اکنون به رغم  24000 سال غم دیگران خوردن

جاویدان در مسیر سبز خویش گام می نهد و

من 24000 سال در غم امید و آرزو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 22:34  توسط ا-تلخ کام  |