|
کلنجار با این تن لعنتی..
|

سال هاست
دیگر هیچ نوایی به گوش ره گذری نمی رسد
یا تند باد اجازت نمی دهد ،
یا دیگر عیان زمزمه
ذهن خستگان را فراستی نیست!
بی خود تلاش می کنم!
این رقیق ِ تنفس
ارتعاش سکوتم را
بر بنی بشری
هویدا نمی کند
...
می دانم ،
زین بعد
بر صُلب ترین ِ جامدات صدایم را
سوق
خواهم داد
و بر او خواهم نوشت
تنها او
با آن حضورِ ِ غلیظ ِ سال های سکوت و صبر
می تواند
غریوم را به بی نهایت تداعی
و سرخی یِ خونم را
به نوشته ی حسرتِ انسانی
نمودار کند...
من که به یکی مسیر
از این خلوتْ کوچه های
مجهولْ پایانِ بی صدا
می پیمایم
چرا به هر طلوع و غروب
به هر مشرق و مغرب
بارها و بارها
سویت را به دیواری می چرخانی؟
دیواری نه
به دژی که
یارای هر بوسه ای به ستوه در می آید
و امید هر رهگذر به دری
فرجام نه ، گفتن هاست!
چرا هر شام
در تاریکی ی دلم رها می شوی؟
در آن خلوت آرام بی هیاهوی صبح
آن زمان که به سلوک
تقاضای سخنم هست
با که از دوری ی دو پاره ی حضور
سخن بگویم؟
مگر نه اینکه به شب
دیده گانت پر فروغ تر اند
چرا به دیرگاه محرومم می کنی؟
بگذار تنها برای تو
شرح دهم حدیث بی قراری هایم را
ز جان و
ز جهان...

نکند آفتاب
از غریزه ی دوار خود تزکیه شود!
آن گاه
این همه عادت ممتد را چگونه
به دست بادی که
اکنون دیگر هم جهت ما می وزد ، بسپریم؟
آن گاه
آنها را همراه هزار اندیشه ی دور
همچون سایه ای نا خواسته
به دنبالم می کشاند!
آن گاه
تمام رویداد های پوچ
همراه دود غلیظ سوخته های حرف ها
و خیال های باطل
همراهم خواهند آمد!
تازه داشتم این شرجی ی مطبوع را احساس می کردم!
***
کاش
خورشید
عاقل نشود!
باز آ!
بستان آن عاریه به مهر را که وام دارمان کردی!
گمان ساده مبر که پا پس کشیده ایم!
حضور مورب
به تقعری در درون کامیابم کرده است :
راس این کمان به زمین و تیرش به قصد آسمان
آسمانی نه یک رنگ ٬ به هرجا
آسمانی نه برای من ٬ به هرجا
باز آ!
به خود رنج راه مده ،
باز هم قمار خواهم کرد
بی خبر
وام گرانت را به بهای اندیشه ای و دلی گرو خواهم گذاشت!
بازآ!
ره نزدیک کن!