|
کلنجار با این تن لعنتی..
|

همه ی قرار ها باشد برای فردا
به زودی قرار است سواری بر اسب سپید
با ردایی بلند و زلفی در باد بیاید
توشه اش ، شمع و شیرینی
قرارها باشد برای آن روز
تا آن موقع می خواهم
بی قرار زنده گی کنم...

باید دانست
تا دیگر گله ای از این همه رفتن و برگزیدن و ماندن و هزار فعل شنیع نباشد:
اینجا ، در این خاکدان
این تابوت ِ نا متناهی
- که به آراسته گی تمام ، جلالش هویداست -
از قوانین منطقیش:
فرجامی میرا برای هر حرکتی ست
اما
هر حرکتی رجحان دارد به
بقای سکون و سکوت
به
بقای ِ روشن ِ ماندن
با این میرایی ی ِ تاریک آغاز خواهم شد:
نوعی درآمیخته گی ، از آنگونه که یکی جوانه به آفتاب.
باید دانست
هر حضور و هر تداوم ، نمود ِ رفتن سوخته جانی خواهد بود
عصیان سوخته گی و شوریده گی را گام بر میدارم:
تمام گزینه ها را دور خواهم ریخت
هر لحظه ، هر ذره انتخابم خواهد بود
دیده گان تنگ و اندیشه های جامد
را به این خاموشی
دهن کجی خواهم کرد
بر هر بقایی عطر نفرت خواهم پاشید
- چه با گل سرخ باشد و چه با گلایل سفید –
تا تعفن لذت آن را کم تر احساس کنم
هر پرواز و پیوند در هوای مسموم را دفن خواهم کرد
دیگر به دامنه ی زمان چنگ نخواهم انداخت
و به فضای بی رنگ و بی وزن خواهم شتافت
آنجا که فاصله ی ذرات آنقدر بی کران شود که:
مه گرفتگی ی ِ خاطره ها باقی بماند و تابوت اندیشه های شهوت ناک ِ
هر قوم عجیب...
باید دانست
آنجا دیگر نه گزینه ای هست برای انتخاب،
نه مکانی برای ماندن
نه شوقی برای روییدن
نه هوایی برای تنفس
و نه نوری برای روشنایی
یکی مسیر ِ تاریک
به عرض شانه هایم...