تبليغاتX
روزمرگی
کلنجار با این تن لعنتی..

عشق

آن نوشته ی کهنه و پوسیده را به زاری نشسته ام
این بار هم به فتوایی دیگر مصلوب خواهم گشت
بی آزاری ی ِ ما حکایت
بره ی ِ دندان تیزی ست که گرگ را طعمه می خواهد!
بی پرده اگر بگویم ،
به ظاهر رفیقان ِ پرده در ،
این اولیای ِ تیره بختی ها بار دیگر دندانهای کرم خورده ی خود را ـ به نشانه ی جنایتی دیگرـ
با لبخند معصومانه ای نشانمان می دهند!
"در شریانی زلال و آبی آغاز شدم
شبنم دیده گانم و طعم روشن بی قراری را
تنها ،
تنها روی نیلوفر آن جریان هموار گریستم
هنوز زمان ساکن بود و هیچ داوری
دست خود را به سوی کسی بر نیفراشته بود
در رگ های آبی ی ِ دستان تو آغاز شدم! "
تو که در تولدم هم مادر بودی یُ هم قابله
چرا آن سان گذاشتی
پیرمردان اوراد چرکین بر مزارم بخوانند؟
چرا به دفع طلسم شومم
گلبرگی از گلهای نرگست را در خلواره ا ی نیفروختی؟
تو که زین سان به هجوم دست بر پیشانی ی بلند دیگران آگاه بودی
من در نا برابری انتقال یافتم
قانون که همان قانون ساده ی نیلوفر و آب است
سکون هم که از آن خدایان ِ آغاز آب و روشنی ست
مارا به حماقت انگشت نما مکنید!
این بار ،
جریان رگ های آبی ی ِ پنهان دستانت
کافور پیکرم شد
تنم ارزانی ی ِ خاک ، چهره ام سهم هزار دندان کرم خورده
تنها ،
قلبم افسون هیچ افسانه ای نشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 1:2  توسط ا-تلخ کام  |