|
کلنجار با این تن لعنتی..
|

بچش مرا!
شالوده ی طعم تلخ درد
ببین مرا!
حسرتی خشکیده در دیده گان
حسرتی به زلالی ی شبنم چشمانت!
سیب تیپا خورده به هوایی را می ماند
که زمین را
دهن کجی ی کودکانه ای می کند
می داند
می داند پس از چرخشی چند به خاک می افتد
لیکن فریاد بر می دارد:
گویا خورشید هم گرد مداری معطل است!
بخوان مرا!
لطف مخمری ظریف که ذهن را ز تاب هر مداری رهانیده است!