|
کلنجار با این تن لعنتی..
|
ساده از کنارم گذشت!
همه ی نفرت و انزجارش را به دلگیری کودکانه ی طفلی معصوم می دانم
که نا خواسته به گرد سنت های پوچ متحیر است
آنسان که او را منع کنند
از
بوسیدن نگاه بی گناه!
ساده از کنارم گذشت!
استخوان هایم هنوز
سبزند از باقیمانده ی ریشه های نو پایش
که با هوسی نا تمام می بالیدند و حیات دیگری را می طلبیدند
او از مادگیِ آن حضور یگانه چیده شد
به دست پیرمردانی که بساط
اوراد چرکین پهن می کردند
برای ذره ذره ی این اعضای هم پیشین!
او ساده از کنارم گذشت
و در خاکی و افسانه ای پلید بالیدن آغاز کرد...