|
کلنجار با این تن لعنتی..
|
من که به یکی مسیر
از این خلوتْ کوچه های
مجهولْ پایانِ بی صدا
می پیمایم
چرا به هر طلوع و غروب
به هر مشرق و مغرب
بارها و بارها
سویت را به دیواری می چرخانی؟
دیواری نه
به دژی که
یارای هر بوسه ای به ستوه در می آید
و امید هر رهگذر به دری
فرجام نه ، گفتن هاست!
چرا هر شام
در تاریکی ی دلم رها می شوی؟
در آن خلوت آرام بی هیاهوی صبح
آن زمان که به سلوک
تقاضای سخنم هست
با که از دوری ی دو پاره ی حضور
سخن بگویم؟
مگر نه اینکه به شب
دیده گانت پر فروغ تر اند
چرا به دیرگاه محرومم می کنی؟
بگذار تنها برای تو
شرح دهم حدیث بی قراری هایم را
ز جان و
ز جهان...