|
کلنجار با این تن لعنتی..
|

سال هاست
دیگر هیچ نوایی به گوش ره گذری نمی رسد
یا تند باد اجازت نمی دهد ،
یا دیگر عیان زمزمه
ذهن خستگان را فراستی نیست!
بی خود تلاش می کنم!
این رقیق ِ تنفس
ارتعاش سکوتم را
بر بنی بشری
هویدا نمی کند
...
می دانم ،
زین بعد
بر صُلب ترین ِ جامدات صدایم را
سوق
خواهم داد
و بر او خواهم نوشت
تنها او
با آن حضورِ ِ غلیظ ِ سال های سکوت و صبر
می تواند
غریوم را به بی نهایت تداعی
و سرخی یِ خونم را
به نوشته ی حسرتِ انسانی
نمودار کند...